شب کامنتی

تمام مدت به صندلی‌های لعنتی پرچ شده بودم! دوست داشتم بلند داد بزنم! تا جایی که امکان دارد بالا بپرم…
بالا و بالاتر

بردیا امیری تونست امشب من رو کامل کنه. با دو بلیط کنسرت کامنت باند. چیزی که امشب دوست داشتم بالا رفتن‌های صدا، گرفتن صدای اطرافیان، تپش صدا از بلندگوها، احساس شاد اطرافیان، خوشحال کردن دیگری و… بود. چیزی که مدت‌ها بود انتظارش را هم نمی‌کشیدم!

کیان پورتراب آهنگساز و ترانه سرایی قابلی‌ه ولی به پیشرفت زیادی نیازمنده، چیزی که در دیگر اعضای گروه هم مشهود بود. از دامرز باند، بردیا امیری گرفته تا میکس و مستر گروه پیمان همتی و …
موردی که بسیار مشهود هستش، پیروی گروه از دییو متیوس و ردیوهد است، مخصوصا ترک جدیدی که اسمش به خاطرم نماند بسیار نزدیک به یکی از کارهای ردیوهد بود.

موردی که بعد از این کنسرت به شدت عذابم داد، نوع راضی نگه داشتن اطرافیان بود! نه از طرف باند که از طرف رژیم!
مواردی که به صورت نسیه در اختیار مردم قرار می‌گیرد و با کلی شرط و شروط همکاری‌های نیمه نصفه انجام می‌پذیرد! در ادامه هم برای نگه داشتن رابطه مجبور به تشکرهای بی‌شاخ و دم از مسئولین حراست و ارشاد هستیم!

به هر صورت شب خوبی بود.

swearing

فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد،بله، آدمی دق می کند. بیشتر از تعداد و نوع فحش هرزبانی می شود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی می کنند سر درآورد و رابطه بین شان را کشف کرد.
زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد «فحش آبدار» زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشسته ایم چرا ولخرجی نکنیم؟!
صادق هدایت 

کلامی از استاد صادق هدایت که صداقت و هدایتشان به روی تخم چشم‌هایمان.

پ.ن: این چند وقت به معنای واقعی فشار زندگی را احساس می‌کنم. دلیلش بماند ولی اعصاب می‌خواهد این زندگی کردن که گاهی ما نداریم.

سعادت آباد کجاست!

سعادت آباد کجاست؟
آیا «خوب زندگی کردن» یا «خوب عمل کردن» مساوی با سعادت است؟ اما اکثرا دربرداشت خود از سعادت، برداشت متفاوتی دارند.

فعالیت های روح، براساس فضایل است! اولین درس اخلاق و تربیت ارسطو همین یک جمله است! او می گوید: برای پیدا شدن علاقه و تعهد به خیر و پرهیز از شر، ابتدا باید عادات نیک و به موازات آن، نفرت از بدی یا رذایل را از همان کودکی، درشخص پایه ریزی کرد.

حال ارسطو سوال دارم!
کودکی نقش بسزایی در امروزه‌ی من دارد پس آیا امروز من ناکرده‌ی گذشته‌ام نیست؟
درد و رنج امروزم پایان فردایم نیست؟

فرستنده: من/گیرنده:…

یادت هست؟ نه به گمانم!
آن زمان پدر و مادرت بر بالین مادرم بودند که من به دنیا آمدم، این را از آلبوم آبی بزرگ عکس‌م می‌گویم. تو نبودی و من امدم.
راستش به خاطر ندارم چطور با هم دوست شدیم، هر چند می‌دانم دلیلش پدرم و پدرت بود، بلاخره هم دانشگاهی بودند و مادرها هم کلی با هم رفت آمد داشتند و من و تو هم کم‌کم در عالم خودمان دنیای خودمان را ساختیم.

یادم هست از اولش هم می‌خواستی پزشک شوی و من سودای پرواز داشتم! من تخیل می‌کردم، دانشمند می‌شوم و دنیاها را نجات می‌دهم، می‌شوم منجم و فیزیکدان و زیست‌شناس و شیمیست که کلی نقاشی می‌کند و عاشق گل بازی است و تو می‌گفتی عاشق شعر هستی و آمپول زدن به مریض‌ها که خوب بشوند بروند پیش مادرشان. راستی از اول هم مامانی بودی برعکس من که به تنهایی خوگرفته بودم. تو مادرت همیشه همراهت بود و من! من مادرم دانشگاه، پدرم دانشگاه!
گذشت و ما آمدیم.
آمدیم ایران… یادت می‌آید؟ من که آن سال‌های سخت را فراموش نمی‌کنم. راستی فراموش کردم بپرسم وقتی برگشتی ایران به تو چه گذشت، به من که سخت گذشت سخت…

یادم هست وقتی مستاجر خانم تهرانی بودیم، خانه به قدری بزرگ بود که زمین فوتبالش کرده بودیم و توپ به سقف می‌کوبیدیم، من تنه‌ات می‌زدم و تو پخش زمین… من اینجا بود که کلی می‌خندیدم و تو اخم می‌کردی و لگ می‌پراندی…

دلم پر کشید… چقدر آن سال‌ها عجیب و سخت بود…

می‌دانی آخرین دوستی نزدیکمان به سال‌های کنکور تو بر می‌گردد، آخر تو یکسال کوچکتر از من بودی و من پدرت بودم. یادت هست من به تو می‌گفتم پسرم؟!

معلم‌های کنکورت را انتخاب کردم، کوچینی شیمی، نادری ریاضی، زیست شناسی یادم نیست آرام فر گفتم یا…

به هرحال قبول شدی… آقای دکتر.
دانشگاه رابطه‌ها را شست و تو مثل همیشه درسخوان بودی و من بازیگوش… من عاشق داستان ساختن و غوطه در تخیل‌هایم و تو عاشق درس و مشقت. حتی بزرگ هم شده بودیم با اشتیاق به داستان‌های بی سروته کودکیم نمی‌خندیدی… یادت هست گفتی عاشق اون داستان سگی بودی که عاشق صاحبش بود تا دمش را از دست داد، یا دخترکی معلول که با غرق کردن خودش در دریاچه روستایش را نجات داد؟

آخرین دیدارمان هم خوب نبود! فاصله‌هایمان بیشتر و بیشتر شده بود ولی باز برایم دوست تمام دوران بودی. یادت هست آخرین بار آبمیوه به دست با دوستان کودکی سربه‌سر هم می‌گذاشتیم؟ برای چند ماه پیش بود؟ ماه رمضان بود به گمانم، آخرین افطاری در مهمانی‌های دوره‌ایی بزرگترها. یعنی چندین ماه پیش…

آخ محمد دلم برای اون روزها تنگ شد.

دلم می‌خواهد یکبار دیگر کنارت می‌بودم… خیلی زود رفتی. امشب فهمیدم که از پیش‌مان رفتی… کجایش را نمی‌دانم فقط می‌دانم رفتی.

دلم برایت تنگ شد و تنگ می‌ماند.
دوستت دارم محمد شوشتری به یادت می‌مانم حتی اگر به مراسم تدفینت نیایم حتی اگر هیچ وقت به مانند همیشه به بهشت زهرا نیایم.

محمد امروز از ته دل برایت گریه کردم… محمد…//////

جنازه‌های دمکراسی

His final moments were as violent as the uprising that overthrew him.

  • تصاویر التماس‌های حقیرانه موجود ظالم و سراپا خون نگاه‌ها را به خود جلب کرده! تصاویری که آکنده از نفرت و احساس انتقام جویی از یک جامعه فئودالی است! جامعه‌ایی یا جامعه‌هایی که شرایط رسیدن به دمکراسی را لبخندزدن بر جنازه دیکتاتورشان می‌دانند. این جوامع با خون و انتقام سرآغاز خود را رقم زدند و دیکتاتور پیشین بی‌خون‌ریزی! بی‌خون این شد و اسیرکشی آکنده از نفرت همراه با التماس‌های دیکتاتور چه شود!

بیداری اسلامی، الهام گرفته از انقلاب ۵۷ است.
جمهوری اسلامی ایران

  • هر دیکتاتوری اپوزسیونی می سازد که کم و بیش هم‌شکل خود اوست، هم دیکتاتور جنس‌اش و طبیعت‌ش را از فرهنگی می‌گیرد که از آن متولد شده و هم اپوزسیون! شاید به  همین خاطراست که جامعه شعارش”الشعب یرید اسقاط النظام” را فراموش کرد.
  • حال کسی که خود را ولی‌امرالعراب می‌دانست با کشتن بیش از سیزده‌هزار نفر، با نوع کشته شدنش عده‌ایی را با خود همراه کرده، عده‌ایی که او را شهید قزافی می‌دانند و راهش را ادامه می‌دهند! پس گویی شکست حکومت لیبی پیروزی بود اما مرگ قدافی خیر.

برای اینکه بت‌ پرست نباشی کافی نیست که بت‌ها را شکسته باشی، باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی.
نیچه

  • اما کیلومتری آنطرفتر! دیکتاتوری خونخوار دیگری بیش از سه‌هزار همشهری! و هموطن! و انسان! را به خاطر صندلی قدرت به خاک و خون کشیده، جایی که جهانیان منتظر محاکمه‌ی دیکتاتوری دیگر بشاراسد هستند، دیکتاتوری همچون صدام، قذافی، شیخ خالد بن احمد بن محمد آل خلیفه، حسنی مبارک، عبدالله ثانی، زین‌العابدین بن علی  و…!

حال باید دید بهار عربی و بیداری اسلامی، الهام گرفته از انقلاب ۵۷ است به کجا ختم می‌شود! هر سرآغازی خود سرآغازی است برای پایان خود.

 

The End of the Affair

12 Libya's new regime forces fire their weapons at fighters loyal to fugitive strongman Muammar el-Qaddafi as a comrade plays a guitar during a battle in Surt on Oct. 10, 2011, in a drive to control Qaddafi's hometown after a monthlong siege. (Aris Messinis/AFP/Getty Images) View original.

پ.ن: عکس‌هایی از نشنال جئوگرافی/لیبی

Manufacturing Simplexities

Manufacturing Simplexities
AA Visiting School 2011 at University of Tehran.
Exhibition and Closing Ceremony

*Hanif Kara*
Co-founder and Director of AKT
Visiting Professor at KTH, Stockholm
Pierce Anderson Lecturer in Creative
Engineering at GSD, Harvard

Introduction by: Omid Kamvari
Course Director
AA School of Architecture

“Collaboration and Innovation”
Sunday 2011-07-24
Lecture: 4 – ۶:۳۰ pm
Exhibition Opening: 7 pm
Avini  Hall, School of Architecture, College of Fine Arts, University of Tehran.CEAT
Centre of Excellence in Architectural Technology
School of Architecture
University of Tehran
Tel: +۹۸ ۲۱ ۶۱۱۱۲۴۵۸

Funny You Say That

چند سال پیش بود به گمانم که دوستِ دوستی کمک کوچکی احتیاج داشت. یادم نیست که من پیشنهادِ کمک دادم یا او خودش درخواست کرد. به هر حال زمینه‌ای بود که من همیشه خوشحال شده‌ام بتوانم اگر کاری از دستم برمی‌آید برای هر کسی انجام دهم. حالا دوستِ دوست هم بود دیگر بهتر. درست هم افتاده بود موقع هزار گرفتاری دیگر. کارش شاید دوهفته‌ای هم طول نکشید و البته وقت زیادی هم در این دو هفته از من نبرد. شاید چند ساعت. تمام شد و از او تشکر و از من خواهش و بعد هم خرش از پل گذشت و حالا کمک من هم چقدر موثر بود واقعن نمی دانم. طبعن ارتباط ما هم قطع شد. تا چندین ماه بعد که شنیدم پشت سر من “معلق بازی” در آورده. طبعن سوال می‌شود که کسی که اصولن مراوده‌ای با آدم نداشته و جز کمک چیزی ندیده، چرا این طوری رفتار کرده؟ طبق معمول خودم جویا نشدم و راه خودم را رفتم. 

این که حالا قصه ساده‌ای بود. هر کس را ببینی قصه‌ها از این دست زیاد دارد. می‌خواهم بگویم حتی در موارد بسیار پیچیده‌تر هم خیلی از رفتارهای آدم‌ها توجیه منطقی ندارند. ولی با این سرعت زندگی، اصلن فرصت نیست یا ارزش ندارد آدم وقتش را بگذارد پی‌شان را بگیرد که مثلن دلیلی یا تحلیلی برای رفتارشان پیدا کند. ساده‌اش این است که بگوییم آدمها در این دنیا همان گونه که در شکل و رنگ و قیافه و اندازه‌های متفاوت می‌آیند، در قد‌های مختلف هم می‌آیند. بهترین کار این‌ است که آدم بگذارد و بگذرد.

بوی کباب و رقص جواد و هویت ملی

سیزده بدر تبدیل شده به یکی از اون روزهایی که هویت ملی ما رو می‌سازه. ایرانی‌ها از هر قوم و شکل و عقیده‌ای و توی هر هوایی، حتی سرما و باد و توفان و باران، یک جا جمع می‌شن و هر کس مدل خودش خوش می‌گذرونه. خیلی بده که نق بزنیم که این‌ها کین و چین و جوادن و من از فلان کس خوشم نمی‌آد و بهمان. اتفاقن همین تنوع آدم‌ها جالبش کرده و هویت کامل ایرانی بهش می‌ده. این‌جور وقت‌هاست که آدم سفره‌شو باید ببره دقیقن کنار بقیه پهن کنه و یکی بشه و خوش بگذرونه.

sleep

 ”Sleep”

Hear your heartbeat

Beat a frantic pace

And it’s not even seven AM

You’re feeling the rush of anguish settling

You cannot help showing them in

Hurry up then

Or you’ll fall behind and

They will take control of you

And you need to heal the hurt behind your eyes

Fickle words crowding your mind

 

So

Sleep, sugar, let your dreams flood in

Like waves of sweet fire, you’re safe within

Sleep, sweetie, let your floods come rushing in

And carry you over to a new morning

 

Try as you might

You try to give it up

Seems to be holding on fast

It’s hand in your hand

A shadow over you

A beggar for soul in your face

Still it don’t mater if you won’t listen

If you won’t let them follow you

You just need to heal

Make good all your lies

Move on and don’t look behind

 

So

Sleep, sugar, let your dreams flood in

Like waves of sweet fire, you’re safe within

Sleep, sweetie, let your floods come rushing in

And carry you over to a new morning

 

Day after day

Fickle visions messing with your head

Fickle, vicious

Sleeping in your bed

Messing with your head

Fickle visions

Fickle, vicious:

 

Sleep, sugar, let your dreams flood in

Like waves of sweet fire, you’re safe within

Sleep, sweetie, let your floods come rushing in

And carry you over to a new morning

از صفرتا صد

سکانس تاورن اینگلوریس بستاردز، از آنجا که افسر اس‌اس می‌آید سرمیز، یکی از تعلیق‌‌دارترین سکانس‌های سینمایی‌ست. یعنی لحظه به لحظه‌اش نفس آدم را بند می‌آورد و آدم را روی لبه صندلی نگه می‌دارد تا برسد به آنجا که همه به هم شلیک می‌کنند. بعد آدم فکر می‌کند حتمن یک شبِ دیروقتی تارانتینو و دوست‌هایش توی یک بار زیرزمینی و تنگ و تاریک سنتا‌‌ مونیکا نشسته بوده‌اند مست و پاتیل که یکی از دوست‌هایش شروع می‌کند از تعلیق هیچکاکی تعریف کردن و تارانتینو بی‌خیال و بی‌تفاوت برمی‌گردد می‌گوید “بهترشوم می‌شه ساخت.” که همان دوستش جواب که “حالا چهارتا فیلم ساختی فکر کردی خبریه؟!” تارانتینو همان‌جا بیست دلار شرط می‌بندد که می‌شود.

بعد فکر کن یک‌سال و خورده‌ای بعد، آخر پریمرِ بستاردز، وقتی همه دور تارانتینو را خارج سالن گرفته‌اند و دارند تعریف و تحسین می‌کنند، دوستش دست ‌دراز می‌کند از لای آدم‌ها، بیست دلار می‌گذارد توی جیب بغل کت تارانتینو، سری تکان می‌دهد و می‌رود بیرون و تارانتینو میان آن همه آدم و بدون توجه به حرفهای آنها، با لبخند گشادی بر دهن و چشم‌های برق‌دار دوستش را بدرقه می‌کند بیرون.

راه ون ده

می‌گوید: “خب روش زندگی بعضی‌ها مثل رانندگی تاکسی می‌مونه. به محض این‌که یکی پیاده می‌شه، ترمزمی‌زنن جلوی اولین مسافر بعدی، مگراینکه طرف زیادی چاق باشه، یا آخوند البته!”

 پ.ن: راننده‌ی ون هم کم پیدا نمی‌شه البته. که به نظر چاق و لاغر زیاد فرقی نخواهد داشت.

P.S

به گمانم هنر می‌خواهد گفتن این حرف، اینکه آدم بداند و اعتراف کند که بین شعارهایش و زندگی واقعی‌اش فاصله دارد و خیلی جاها مصلحت طلبی یا منافع شخصی یا خودخواهی نگذاشته آن شود که ادعا دارد. 

یک سطح دیگری از بالغ شدن می‌خواهد توجیه/رشنالایز نکردن کارهایمان. 

پ.ن: چندین روز از روزش گذشت، شاید خوشحال از فهمیدن و نفهیمدن اوضاع سر به بالشتم می‌گذاشتم. اما گویی این وضع براین داستان ادامه دارد. گاهی باید چشم بست اما روزها تعیین کنند هستند که چه کسی چگونه اصلش را هویدا می‌کند، چگونه نگاه می‌کند و چگونه ترجیح می‌دهد. 

پ.ن: ایستاده‌ام وسط این پنجره. با آسمان بی‌ابر با هیجان دستانم، داستان و تئوری‌های زندگی را می‌بافم. اما طبق چند شب پیش باز هم تنها میان پنجره جا خوش کرده بودم و ستارگان اندک را با خطوط نامرئی به یکدیگر وصل می‌کردم شاید که من نیز جزئی از آنها شوم.

پ.ن: شب‌ها و ستارگان و اقمارش پر است از خاطره و شاید تنها منبع آرمش‌م. خودمانی بگویم، شاید اگر همین آسمان را نداشتم نمی‌دانستم کجای این پنجره جای داشتم. 

پ.ن: پینوشت آخر! امشب هم به مانند شب تولدم البته با تخفیف گذشت. P.S

روز بارانی من

روزهای بارانی همیشه منتظر می‌مانم. منتظر صدای در، کسی در بزند و وارد شود. هر با تصور فرق می‌کند، گاهی قریبه‌ایی است و گاهی آشنا.

یکبار مادرم است و بار دیگر آلبرکامو.امروز منتظر ماندم و هیچکس نیامد، ساعت‌هاست و هیچکس نیامد. می‌دانستم امروز نوبتی هم باشد نوبت تو است ولی گویی امروز که روز من بود و روز باران، باز نبودن قسمتم بود.

ساعت‌هاست منتظرم.صدایی است پشت در، صدای چند سال پیش خودم! دلم برایش تنگ است.  شاید شاد نباشد اما هنوز خش صدایم آشناست. منتظر به دستگیره‌ی در التماسانه نگاه می‌کنم، اما تکانی ندارد.هیچکس وارد نمی‌شود.

در را باز می‌کنم.همه چون تکه ابری بیرون در شناورند، اما به محض باز شدن از آنجا می‌گریزند.

پ.ن: زمان برایم صفر می‌شود. سالی دیگر را در پیش دارم.

پ.ن: گذشت ولی گمان نمی کردم به این زودی دگر بار برایم بی‌انصافی‌ها زنده شود.

پ.ن: همین گم گشتگی برایم کفایت می‌کرد.

سیگار ِ بهمن

سیگار ِ بهمن، از جنس سیگار ِ تیر نیست! نه فیلترش صدای نوشته ها را خفه می کند نه پک‌های دائم سه ساله‌ات، عمرش را تمام. آن چه کم و کمتر می شود، عمر توست و نفست که برای همیشه در سینه حبس خواهد شد.

بعد از ۱۰۰۰روز (≃۹۰۳روز)، زمانه‌ی کشیدنت به پایان رسید، گویی جنس بهمن امسال تغییری شگرف دارد و نفس‌هایش عمیق‌تر.

پ.ن: جنس بهمن امسال فرق‌هایش شگرف بود.