بایگانی برای‘هبوط’ دسته

Blindness

جمعه, خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹

با او در سال ۷۹ آشنا شدم. حال آشنایی من با او ده سال سن دارد. زیاد نیست!
دوستش داشتم شاید بعد از آنتوان. آنتوان را از زمان کودکیم می پرستیدم و در نوجوانی او را. او محبوب من بوده و هست.
Ensaio sobre a Cegueira را همان اوایل از او به میراث گرفتم، بعد از آن Memorial do Convento، بعد O Ano da Morte de Ricardo Reis و در ادامه História do Cerco de Lisboa و در آخر زمین انسانها و قصه های جزیرهی ناشناخته!
می گفت سال پیش از کشورش به خاطر نوشتن “به روایت عیسی مسیح” مهاجرت کرد، مهاجرت به «لانزاروته» در جزایر قناری (اسپانیا). نوشته هایش نام نداشت، یعنی چهره داشتند ولی نام نه! چرایش بماند برای من و خودش. او پر از کنایه بود، کنایه به حکومت ها و مذاهب، حتی به جز نقطه و ویرگول چیزی بیشتر گویی نمی دانست، آخر همه کارهایش فقط همین دوتا را داشت!José Saramago
خلاصه بگویم عجیب بود، عجیب.


حالا…
امروز گفتند او رفته، این دفعه مهاجرت کرده جایی دیگر، می گویند اینجا دیگر کاری ندارد، خلاص است خلاص.
دوستش داشتم ویرگول دارم نقطه

ژوزه سارماگادو از پیش ما رفت.
پ.ن: ژوزه ساراماگو، برنده نوبل ادبیات، درگذشت 
Wiki Jos Saramago 

مردی از جنس استقامت

شنبه, اسفند ۲۹م, ۱۳۸۸

مرد استقامت _ مرد سال جهان + مصدق بزرگ در این کولاک بیشرمی ها، گاهی فقط گاهی باید افتخار کرد به مردانی چون او. به مردی که بالاتر از هری ترومن ،ایزنهاور ،وینستون چرچیل و .. به عنوان مرد سال تایم برگزید شد.
روز ملی شدن صنعت نفت ایران ۱۳۲۹

“به‌نام سعادت ملت ایران و به‌منظور کمک به تأمین صلح جهانی، امضاکنندگان ذیل پیشنهاد می‌نمائیم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی اعلام شود یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهره‌برداری در دست دولت قرارگیرد”.
این متن پیشنهاد تصویب شده ملی شدن صنعت نفت در ۱۷ اسفند در مجلس ایران به همت محمد مصدق بود که در تاریخ ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ به تصویب مجلس سنا رسید و صنعت نفت در ایران ملی شد.

تقویم

پنجشنبه, اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۸

روزگاریست!
دیروز روز من بود، فردا روز
تو؟
روزت مبارک پرستار.
پ.ن: البته جمعه هم روز عاشقان آسمان است. به تمام آسمانی ها تبریک/ از جمله خودم

سيب كال

سه شنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۸۷

پنهان که می شوی لای شاخ و برگ، کافیست گوشه‌ی قبایت از لای حرفی پیدا یاشد. سُک سُک
تولدت مبارک …

انباری

چهارشنبه, بهمن ۹م, ۱۳۸۷

تاریکی بهترین جا برای تاریک نگه داشتن اسراره… ولی کاش همیشه یه انباری بود تا خاطراتمون رو توش انبار می کردیم و مخفی نگه می داشتیم.

متهم

سه شنبه, بهمن ۱م, ۱۳۸۷

من مسيحی نيستم . يك مسلمان ام . در واقع چنين گفته اند ، وگرنه من نمی دانم كی مسلمان شده ام يا كی گفته ام كه نمی خواهم يك مسيحی باشم . تنها می دانم كه نمی توانستم يهودی باشم چون از قوم يهود نيستم و هيچ هم دلم نمی خواست باشم . دليل اش هم نمی توانم بگويم . می ترسم به ” يهودی ستيزی ” متهم شوم !
من مسيحی نيستم و نمی دانم كه از اين بابت بايد خوشحال باشم يا ناراحت . در واقع همانقدر كه مسلمان بودن ام ، آنطور كه ديگران می گويند برايم بی اهميت است ، مسيحی نبودنم هم بی اهميت و بی ارزش است برايم . اما هميشه برايم جالب بوده است اين دين مسيح و خود مسيح و مادر و البته پدرش .
چند روز پيش كه داشتم ” مريم مقدس ” را ميديدم متوجه علاقه ام به اين موضوع شدم . در واقع تمام توجه من زمانی جلب شد كه مريم می خواهد مسيح را به دنيا بياورد . اول گمان كردم كه اين خداست كه با مريم به سخن درآمده و امر و نهی اش می كند و سرش منت می گذارد كه بچه در دامنت گذاشته ايم و اين حرفها ، اما بعد عمويم گفت كه اين نمی تواند خدا باشد چرا كه خدا يكبار بيشتر با انسان به سخن در نيامده و آن هم با موسی بوده است . می گويد موسی بچه تنبله ی كلاس بوده است و البته از آن قاشق چايی خوری های خود شيرين ! از آنها كه مدام سوال های بی ربط می پرسند و هم معلم را كلافه می كنند و هم خودشان را در دل معلم جا می كنند . خلاصه اش اين كه پنبه را از گوش ما درآورد و حاليمان كرد كه اين احتمالا جبرئيل بوده است كه با مريم حرف می زده است . البته اگر عمويم هم نمی گفت احتمالا مشكلی پيش نمی آمد ، چون من خودم می دانستم كه اين نمی تواند خدا باشد ، من قديم ها با خدا حرف زده بودم و می دانستم كه اين صدای خدا نيست . او نه صدايش را اين چنين می كشيد و نه اهل منت و اين صحبت ها بود . نمی دانم چرا عمو می گفت كه خدا تنها با موسی حرف زده است ، به هر حال من فكر می كنم خدا قبل از آن كه بميرد با خيلی ها حرف زده است و از حمله خود موسی . منتهايش موسی كمی نفهم بوده است و رفته همه جا جار زده است كه خدا با من حرف زد و اينها را گفت . احتمالا موسی هم كسی بوده شبيه همين خاله شهرزاد من كه يك حرف را به همه می زند و به همه شان هم می گويد ” فقط به تو گفتم ، قسم بخور به كسی نگويی ، آخر خودم هم قسم خورده بودم كه به كسی نگويم ! ”
خلاصه اش اين كه من كه باورم نمی شود كه خدا فقط با موسی حرف زده باشد ، “زيبا” می گفت اگر می خواست با انسان هاحرف بزند هيچ وقت با پيامبرها به وسيله ی جبرئيل و اينها حرف نمی زد . به نظرم خدا حتما با آنها يك مشكلی داشته كه مجبور می شده پيغام پسغوم بفرستد ، به گمان ام آنها از اين آدمهای زيادی رسمی بوده اند ، از همين زيادی با ادب ها كه فكر می كنند هر چه با ادب تر باشند ارزش و مقامشان بيشتر و بيشتر می شود . شايد هم فكر می كردند چون خداست بايد باهاش با ادب رفتار كنند ، برای اينكه خدا هم چندان از اين جنتلمن بازی ها خوش اش نمی آيد ﴿ درست مثل خودم ! ﴾ محبور شده است كه دست به دامان جبرئيل و … شود .
مسئله ای كه توجه من را جلب كرد همين حرفهايی بود كه جبرئيل به مريم می زد ، با كمال گستاخی . بكجوری منت سر آن دخترك بيچاره می گذاشت كه انگار او در به در دنبال بچه بوده است و خدا رحمی بهش كرده و اين بچه را گذاشته در دامنش . شايد اگر اين مسئله توجه ام را جلب نمی كرد بهتر بود ، اما تا آنجا كه من اطلاع دارم توجه آدم به صورت خود به خودی جلب می شود ، يك جورهايی غير اختياری است به گمان ام
پ.ن: بعضی موقع ها بد نیست گریزی به گذشته بزنیم. یک بار دیگه از پست های قبلی استفاده کنیم.اینم یک مورد بود.

تهوع

دوشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۷

حالم از نوشتن در اینجا به هم می‌خورد. دلیلش را نمی‌دانم. یا می‌دانم و به روی خودم نمی‌آورم.
حالت تهوع دارم. چند سالی است که هر وقت هر نوشته‌ای را شروع می‌کنم اول به این جمله می‌رسم : “حالت تهوع دارم. حالم از همه چیز به هم می‌خورد.”
حالم به هم می‌خوردوقتی نگاهم به تهوع ژان پل سارتر که نیمه‌کاره یک گوشه‌ای افتاده است و از ادامه‌اش دلم آشوب می‌شود. به این فکر می‌کنم که می‌شود ژان پل سارتر هم از نوشتن حالش به هم می خورده و یا خوشحال زندگی می کرد؟
به هر حال حالم از همه چیز به هم می خورد. حتی اگر تهوع، را من نوشته یا نانوشته باشم!!!

Sacrifice…!!

چهارشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۷

تولد «هابيل» ، نامزدي من، مرگ «اريك» ،- و آشفتگي زندگي ام ، بي اينكه بتوانند به اين بي دردي پاياني بخشند ، انگار مرا بيش از پيش فرو مي قربانیبردند ، تا به آن حد گمان ميرفت اين سستي و خمود، حتي نتيجه ي اختلاط افكارم يا اراده ي مرددم باشد…آرزو مي كردم ، در رطوبت زمين، همچون نباتي بخوابي بي پايان فرو روم – گاهي به خود مي گفتم كه لذت در پايان رنج و مرارتم در خواهد رسيد و آزادي روح و جان را در به تحليل رفتن جسم مي جستم.- بعد، از نو ، ساعات متمادي مي خوابيدم ، درست همچون كودكان كه در خانه اي پر جنجال ، نيمه ي روز هم به خوابشان ميكنند ؛ هر چند از فرط گرما به اغماء فرو ميرفتم…..
نوشته: آندره ژيد

عباس!

سه شنبه, آذر ۵م, ۱۳۸۷
حیف بود مردن
بی عاشقی
تا نفسی داری و نفسی
بکوش

“عباس کیارستمی”

فــــرار

دوشنبه, مهر ۲۲م, ۱۳۸۷

جادهبخوای نخوای اتفاق می افته!
بخوای نخوای بدون هیچ توجهی گناهکارم.
هر چند من می دونم که نیستم ولی گفتم قبول و دور شدم.
گفتم بنویسم…
شاید این عقده ی جمع شده یه روزی نترکه.
من هیچ مشکلی نداشتم.
همین/