بایگانی برای‘آدم نمایی’ دسته

Housefly

جمعه, مرداد ۸م, ۱۳۸۹

خرمگس - اتل ليليان وينچ

شخصیت اصلی آخرهای داستان و بعد از مدتها بالاخره تصمیم می‌گیره که دفعه بعد که جما رو می‌بینه حرف‌هاشو بزنه. برای همین لحظه آخرِی که از خونه جما خارج می‌شه٬ روی یه کاغذ می‌نویسه: ” همه چیز رو آن جا خواهم گفت.” و کاغذ رو روی میز می‌ذاره. اما از بدِ حادثه٬ به دست سربازهای اتریشی‌ دستگیر می‌شه و دیگه هیچ وقت فرصت نمی‌شه اون رو ببینه.

خیلی خیلی بعد٬ یه نامه کوتاه به دست جما می‌رسه که این‌جوری شروع می‌شه: “سپيده دم فردا تيرباران خواهم شد . بنابراين اگر بخواهم طبق قولی كه داده‌ام همه چيز را به تو بگويم، بايد هم‌اكنون بگويم…”

پ.ن: بعضی حرف‌ها گفتنی‌ن، نه نوشتنی و نه پست کردنی. اما گاهی این “باشه بعدن”‌ها فرصت‌ گفتن‌شون رو می‌کشه. اگه و وقتی هم که گفته بشن٬ دیگه طعم‌شون عوض شده.

تولد کال

پنجشنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸

دقیقا ۳۳ روز گذشت و حال تولد موجودی دیگر که دوستش دارم حتی اگر “کال” باشد.

سالگردها

شنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

 آدم وقتی می‌فهمد دارد پیر می‌شود  که هزینه شمع‌ها ، از قیمت کیک بیش‌تر شود

snap

یکشنبه, آذر ۸م, ۱۳۸۸

 

  

بنزین کم فندک اجازه روشن شدن نمی داد. از دود و آتش کبریت بیزارم، ولی چاره ایی نیست.آتش تلخ کبریت را به سیگار می کشم. خیابان خلوت بود و تنها حرکت، دودی است که به ابرها نمی رسید.
دسته کلاغ ها کنار ابرها می چرخیدند و با حرکت بال ها خود را، از منظره ی موحش ابرهای یخ بسته دور می کردند. غلظت شب آنقدر زیاد بود که روشنائی روز قاد نبود بر آن چیره شود و عقب می نشست و روز همینکه پا می گذاشت گویی خاموش می شد.
 
هوس گورستان کردم!
در تاریکی مقدس نامم را به زحمت از روی سنگ قبر خواندم، سرد بود ولی ترسناک نه.
حال به دنبال تاریخ مقدسش می گردم، البته نه از آن جهت مقدس که آنها در پتو برخی حوادث “تاریخ ” مقدسی شده اند بلکه از آنجهت که به  گورستان را امکنه مقدس می دانم.
از تاریخ بگذریم، که هر چه بود باور داشتم و تنها چیزهای پیش پا اعتاده و مبتذل از ذهنم می گذرد. به خودم می گویی تو ابنجا هستی! دو متر زیر پای من و شاید سه متر. درست یادم نیست. آن چه را می بینم باور نداشتم. و حال تنها چیزی که می بینم، پر است از اسم. حال زیر خروارها تاریکی احساس سبکی می کنم.
 
حال اعتراف می کنم مدتی است موسیقی “رکوئیم فره” را می شنوم، گویی که آسمان و دریا و زمین آماده پذیرفتن هستند؟ شاید احساس مالیخولیایی است ولی این افکار و خواب ها مدتی است هر چند کوتاه، با من همراه است.
 
ابرها آن بالا اشکال عجیبی به خود گرفته اند!
این اشکال را تصور انسانی ما به آنها می بخشد. همینگونه که خواب و افکار را نیز تصور می بخشد!

اینچنینبود

یکشنبه, مهر ۱۲م, ۱۳۸۸

はまべで あなたに
おくりもの

عقيده دل نه دانش

دوشنبه, شهریور ۳۰م, ۱۳۸۸

عقيده راسخ به صدق دانش خود، پایدار است. هر چند سخت ولی دلپذیر است.

چه چیزی

چهارشنبه, شهریور ۱۸م, ۱۳۸۸

می‌گفتم از کجا بدانم؟
چيزی نمی‌گفت.

بغض آسمانی

شنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸

بعضی اوقات دوست دارم از بغض خود، نفسم را حبس کنم، شاید که به آسمانی دیگر بروم.

جهنم

یکشنبه, تیر ۷م, ۱۳۸۸

دوستی جالب می گفت:
به راستی که جهنم, برای ما نیست!
جهنم را پروردگارم می داند با کدامین هیزم ها انباشته کند.

آنتيگون

سه شنبه, تیر ۲م, ۱۳۸۸

آنتيگون چون مي شنود كه برادرانش “پولونيكس” و “اتئوكلس” بر سر تاج وتخت به جنگ پرداخته اند به ‹تباي› باز مي گردد تا مگر صلحي  بين آن دو پديد آورد‘ ولي كوشش وي سودي نمي بخشد و برادران خون يكديگر را مي ريزندكرئون همدست اتئوكلس بر تخت مي نشيند ونمي گذارد كه جسد “پولونيكس” را به خاك بسپارند…
 نمايشنا مه ي ‹آنتيگون› از تريلوژي (سه گانه)